خواب
دو جسم بی روح یکدیگر را عاشقانه در آغوش کشیدند
ورگهایشان پر شد از خون سرخ
وپیکها پر بود از شراب ارغوانی عشق
تمام تنشان چون آتش گرم می شد
زمانی که بوسه بر لب هم میزدند
ستارگان تماشا می کردندوماه
آهسته در گوششان قصه ی عشق را زمزمه می کرد
هردو فارغ از غمها
در آغوش هم آرمیده بودند
وچه لذت بخش بود زمانی که جسمشان
یکی میشد باهم
نسیم در اتاق می پیچید
بوی رز سرخ همه جا را پر کرده بود
مرغ شب همچنان می خواند
فردا میرسد ز راه
دلش پر شد از غم تنهایی
در چشمانش نگاهی کرد
فردا پیش من می آیی؟؟!!
به چشمانش شده بود خیره
لبخند سردوبی جانی
تمام غصه اش را پوشانید
هوا کم کَمَک شد روشن
سپیده از پنجره شد پیدا
قطره ای اشک چکید از چشمش
آهسته پلکها را باز کرد
در تب و تاب داشت می سوخت
لبش از مهر بوسه بسته بود
به گل پژمرده نگاهیی کرد
همه ی اینها یک خواب بود
خورشید همچنان می خندید
چشم او پر شد از اشک سیاه
این که بود که با من بود
قصه ی عشق را از بر بود
روح من در تبش می سوزد
کاش او همدم من بود
غصه در قلبش چها می کرد
آهی از سر بغض کشید
وباز به جاده بی پایان شد خیره
روز رفت و شب باز آمد
پارچه ای سیاه بر سر او کشید..................









